سقوط – نوشته البر کامو

درباره کتاب

این داستان مربوط به یک وکیل است که البته خودش را به عنوان قاضی تائب معرفی میکند و در کل کتاب شرح حال خود و یا افکارش را برای مخاطبش توضیح میدهد فلسفه ی کلی او به این شکل است که همه ی انسانها گناهکار هستند و بی گناهی وجود ندارد و کسی اگر بخواهد حق قضاوت کردن را به خود بدهد باید ابتدا خود به گناهش اعتراف کند کاری که قهرمان داستان هم انجام میدهد.

بخشی از کتاب

حرف رفقایتان را, وقتی از شما می خواهند که با آنها صادق و صریح باشید, باور نکنید. آنها فقط امیدوارند که شما در تصور خوبی که از خویش دارند نگهشان دارید و در عین حال این اطمینان اضافی را هم که از قول صراحت شما بیرون کشیده اند, توشه ی راهشان کنید.
چگونه ممکن است که صراحت, شرط دوستی قرار می گیرد؟ شوق طلب کردن حقیقت, به هر قیمت که باشد, سودایی است که هیچ چیز را معاف نمی دارد و در برابرش هیچ چیز تاب نمی آورد. یک جور شهوت است. گاهی نوعی راحتی و یا خودخواهی است. بنابراین, اگر شما خود را در چنین وضعی دیدید, تردید نکنید: قول راستگویی بدهید و به بهترین وجه ممکن دروغ بگویید. شما به آرزوی پنهان آنها جواب می دهید و محبت خود را به دو گونه ثابت می کنید.
این موضوع به حدی حقیقت دارد که ما به ندرت برای کسانی که از ما بهترند راز دل می گوییم. حتی از محضرشان می گریزیم.در مقابل, بیشتر اوقات اسرار خود را نزد کسانی اعتراف می کنیم که به ما شباهت دارند و در ضعف ها و حقارت هایمان شریکند. بنابراین ما نمی خواهیم خودمان را اصلاح کنیم, یا بهتر شویم, زیرا در این صورت ابتدا باید به حکم عجز و قصور خویش گردن نهیم. ما فقط می خواهیم که برحالمان رقت آورند و در راهی که می رویم تشویقمان کنند. خلاصه می خواهیم دیگر مقصر نباشیم و در عین حال برای تزکیه ی نفسمان هم قدمی برنداریم. نه از وقاحت نصیب کافی برده ایم و نه از فضیلت. نه نیروی ارتکاب گناه داریم و نه قدرت اجرای ثواب.
شما با آثار “دانته” آشنایید؟ حقیقتا؟ عجب! بنابراین شما می دانید که دانته در نزاع میان پروردگار و اهریمن قائل به وجود فرشتگان بی طرف است و آنان را در برزخ که به منزله ی دالان دوزخ است جای می دهد. دوست عزیز, ما در این دالانیم!

 

گفتگو با کافکا

بخشی از کتاب گفتگو با کافکا

درباره کتاب

این کتاب شرح دیدارهای نویسنده با فرانس كافكا می باشد. یانوش تقریباً هر روز حدود نیم ساعت مانده به پایان وقت اداری به دیدن کافکا می رود و از هر دری سخن به میان می آورد , این دیدار ها ۴ سال , تا زمان مرگ کافکا به طول انجامید. او با این یادداشت ها می خواهد حرف های دیگران را سبک سنگین کند و برای مسایل زندگی خود راه حلی بیابد. کافکا را انسانی فهیم و با حسن نیتی دیده است که می تواند هر مساله ای را با او در میان بگذارد و عقیده اش را بپرسد.

ادامه خواندن “گفتگو با کافکا”

بخشی از کتاب نامه به پدر

درباره کتاب

” نامه به پدر” حاوی اعتراضهای فرانتس کافکا به نظام پدرسالارانه ای  است که باعث ایجاد طرح واره های ناسالم در ذهن او شدند.
این کتاب که هرگز به دست مخاطبش (پدر کافکا) نرسید بیانگر کوششی است که نویسنده در آن، زیرین ترین لایه های روابط خانوادگی را کاویده و از این منظر بسیاری از دردمندی های جان و روانش را غنای هنرمندانه بخشیده است.

نامه چنین آغاز می شود: “پدر بسیار عزیزم، به تازگی پرسیدی چرا به نظر می آید از تو می ترسم. هیچ وقت نمی دانستم چه پاسخی بدهم، کمی به این دلیل که به راستی ترس بخصوصی در من بر می انگیزی و شاید باز به این دلیل که این ترس شامل جزئیات بی شماری است که نمی توانم همه آنها را بسنجم و به طور شفاهی بیان کنم. اکنون هم که می کوشم با نامه پاسخت را بدهم باز هم پاسخی ناکامل خواهد بود زیرا حتی هنگام نوشتن، ترس و پیامدهایش رابطه من و تو را مخدوش می کند و اهمیت موضوع از حافظه و درک من پا فراتر می گذارد.

ادامه خواندن “بخشی از کتاب نامه به پدر”