گفتگو با کافکا

بخشی از کتاب گفتگو با کافکا

درباره کتاب

این کتاب شرح دیدارهای نویسنده با فرانس كافكا می باشد. یانوش تقریباً هر روز حدود نیم ساعت مانده به پایان وقت اداری به دیدن کافکا می رود و از هر دری سخن به میان می آورد , این دیدار ها ۴ سال , تا زمان مرگ کافکا به طول انجامید. او با این یادداشت ها می خواهد حرف های دیگران را سبک سنگین کند و برای مسایل زندگی خود راه حلی بیابد. کافکا را انسانی فهیم و با حسن نیتی دیده است که می تواند هر مساله ای را با او در میان بگذارد و عقیده اش را بپرسد.

بخشی از کتاب

دوبار دیگر شاهد گفتگوی دکتر کافکا با کارمندانی بودم که به دفترش می آمدند و از او در باره ی تجدید سازمان سوال هایی می پرسیدند , ولی دکتر کافکا مطلب خاصی برای گفتن نداشت و این باعث افسردگی اش شده بود , چون آن ها فکر می کردند که کافکا به کارمندان اعتنائی نمی کند و فقط خادم و چاکر مؤسسه بیمه است.
بعضی از کارمندان پشت سرش بد می گفتند یا ضمن صحبت با او , طعنه و کنایه می زدند, و در صدر آنها پدر یکی از هم مدرسه ای هایم بود که او را در دفتر کافکا دیده بودم.با لحن خشکی که تنفر فرو خورده ای را نمایان می کرد , گفت :
((خوب دیگر ,شما سکوت می کنید,مگر ممکن است نماینده حقوقی مؤسسه مخالف هیأت مدیره باشد. باید هم جلو دهانش را بگیرد . می بخشید آقای دکتر که صریح حرف زدم و مزاحم شدم ))
تعظیم کوتاهی کرد و رفت.
صورت کافکا خشک شده بود , چشم هایش را بسته بود.
با خصومت گفتم : (( چه وقاحتی! ))
کافکا با صدایی بسیار آهسته گفت : (( وقیح نیست)) , و با چشم های غمزده به من نگاه کرد :
(( فقط ترس برش داشته است . این است که انصاف را از دست می دهد . ترس از بی روزی ماندن , انسان را بی شخصیت می کند . زندگی همین است ))
غرو لند کنان گفتم : (( خیلی متشکرم .من شرمم می آید چنین زندگی ای داشته باشم ))
کافکا با آرامش تمام گفت : (( ولی اکثر مردم هم زندگی درستی ندارند . همانطور که مرجان ها به صخره می چسبند , آن ها هم به زندگی چسبیده اند . ولی وضع انسان ها از وضع این موجودات تکامل نیافته هم بدتر است .صخره محکمی که قدرت مقاومت در برابر موج ها را داشته باشد, ندارند ))

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.